تبليغاتX
کویر سرد

به نام خداوند بخشاینده ی بخشایشگر

سلام دوستان

بعد از یک سال دوباره می خوام برگردم

حالا براتون حرف دارم

به وقتش میگم

به زودی مطلب می نویسم

وبلاگم خیلی تغییر میکنه نسبت به قبل

با اجازه

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 20:4 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آسمان بوی نیایش می دهد،ابر ها پر از پچ پچ نمازند.گاری فرشتگان پست چی،پر از اشکهای زلال دختران بی سواد است.دلم سکوت تمیز خانه را می شکند.صدایی از سقف خانه آویزان است.هزار گوش پشت پنجره منتظر اتفاق سحری است.خدا پشت هر آینه مائده توفیق نهاده است.نیلوفر باقچه شبی یک آسمان نیایش می بافد.پشت بام عشق پر از کفتگوی خداست.

خدا امشب چه دیدنی شده است!

هر ستاره طرحی از خدا شده است.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385 ساعت 0:24 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در ان نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا

در کلبه ی تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:58 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


 

آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟؟؟

 

سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد

 

و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد

 

فراموشت شد؟؟ چشم من روشن روی تو سپید .... جان به لب آمده در

 

ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید آخر این عشق مرا خواهد

 

کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:57 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:56 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


فرشته زيباي من

اي مايه فرحبخشي و شادي من

اي که دوريت جز رنج و اندوه چيزي را براي من به ارمغان نخواهد آورد.  اي که ديدن روي زيبا وچهره دلگشايت مايه آرامش روح و روان من است و ديدار تو مثل طلوع خورشيد در وجودم است و گرمابخش زندگيماي بهترينم  .

تمام وجودم براي تست و هر دم وبازدمم به عشق ديدار تست که بالا وپايين مي آيد .

فقط اين را مي توانم بگويم که با کمبود کلمه و جمله براي توصيف تو و عشقت در وجودم روبرويم

و تنها چون هميشه مي گويم که هر چقدر بيشتر من را از ديدنت محروم سازي من هزاران برابر آن عاشقت مي شوم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:56 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:55 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


ميگفتي عاشق باروني اما وقتي بارون مياد روي سرت چترميگيري ميگفتي عاشق برفي اما طاقت يه گوله برف را نداري ميگفتي عاشق پرنده هايي اما به راحتي اونارو تو قفس ميكني. ميگفتي عاشق گلهايي اما خيلي راحت اونارو از شاخه جدا ميكني اونوقت انتظار داري نترسم وقتي ميگي دوستت دارم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 11:54 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


این روزا که میگذرد احساس می کنم یکی از جاده های پر و پیچ و خم و

 

مه آلود زندگی منو به سوی خود می خواند...برای پیدا کردنش همه جا را

 

میگردم ازهر پنجره بازی به امید اینکه اورا ببینم سرک می کشم ولی نیست...

 

روزها منتظر یه قاصدک تا خبری برایم بیاورد ولی قاصدکها هم نشانی من

 

را گم کرده اند...شبها آسمان را نگاه می کنم تا شاید بتوانم نشونیشو از ستاره ها

 

بگیرم ولی ستاره ها هم یادشون رفته نیم نگاهی به زمین بندازن تا نگاه یه

 

منتظر را ببینند... ازهمیشه احساس میکنم خسته تر و دلتنگ تر از همیشه به

 

دنبال پناهگاه امن و مطمئن خود می گردم تا با رسیدن بهش کمی آرامش بگیرم

 

 ولی مثل اینکه مهربونی که اون بالاست به تنهایی محکومم کرده.....

 

مهربون عالم اگر تو اینطور میخوای باشه من که حرفی ندارم همه ی دلتنگیها و

 

بی کسی ها برای من ولی ازت میخوام اونی که دوست ندارم هیچ وقت غمشو

 

ببینم بخنده و شاد باشه.اونو تنهاش نذار و همیشه باهاش باش .فقط ای کاش بهم

 

می گفتی تا کی چشمهای منتظرم باید به جاده ی زندگی باشه....؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت 0:29 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


باران كه مي بارد ... تنهاترم !
خسته ام از آنكه هر چه حدس مي زنم ... اتفاق مي افتد !!!!!
خسته ام از آنكه هر چه نامردي ست ... سراغ مرا مي گيرد!!
خسته ام از آنكه بازيچه ي كوته نظران گشته ام ... همه عمر!
خسته از آنكه حرفم را نفهميدند و دردم را ندانستند!
در اين باران تنهايي و بي كسي ... چتري نيست ؟

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 23:37 توسط وحید


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب ساز

This template designed by KAVOSHGAR . Copyright © 2006 ThemeSite.TK